این روزهای دست های خالیِ پرسش... # ردیف


این روزهای دست های خالیِ پرسش...

درخواست حذف این مطلب
سلامَم را تو پاسخ گوی و در بُگشا به تکفیرَم
ای جوان مَرگِ من، از ترسِ مسلمانی

به هر طرف نگاه می کنم این روزها، پشته های بلندِ بدخبریست، پیدا ِ روزنه های نجات از زوال آن قدر دشوار است که خیلی جاها، باید سرمان را زیر برف کنیم تا مگر بشود اندکی، حس خوشبختی را تنها تجسّم کرد.
هیچ لبخندی بی پیرنگِ تلخِ غصّه ی همسایه به لب نمی نشیند، هیچ لذّتی واقعی نیست. هولوگرامِ جهانی روز به روز فِیک تر و بی اعتبارتر می شود. همین که بشود از چالش های هرروزی به در رفت، هنر کرده ایم، حرف از رشد و پیشرفت زدن خنده دار است! رشد در کدام قاعده، بر کدام مبنا، روی کدام بُردار که هزار ملاحظه ی مگو، یقه ها را نچسبَد بگوید این جایش درست شد ولی با آن جایش که نابود و بی ارزش شد چه خواهی کرد؟ اصلاً قلّه ی افتخاری مانده مگر که یک رویَش روسیاهی نباشد یا از سکّه نیفتاده باشد؟
ولی به هر حال، لبخندها را بازی می کنیم و تنها دستاوردمان از این آشوبِ فراگیر، باز هم صبر و انتظار است.

خدای مراقب...