پوست کنده # ردیف


پوست کنده

درخواست حذف این مطلب
حسابَش از دستم رفته، همه ی دفعاتی که آمده ام اینجا، جداگانه برای مانی و پدرم نامه های بچّه گانه نوشته ام، حتّی بعضی وقت ها دستم را هم روی کلید انتشار فشار داده ام امّا بعد زود فکر کرده ام چقدر تباه... چقدر تباه... و همه را پاک کرده ام. با این دو تا که همیشه مخاطب خیالِ من هستند، و دلم می خواهد سرنوشت حتّی به قیمت دفن م، مرا از این دوتا بکَنَد. بدترین قسمتِ زندگی، مصاحبت و نفس کشیدن با ارواح و سایه هاست، تباه ترین سمتِ ممکنِ گفت وگو، حرف هایی برای شنیده نشدن.
خاک بر سرِ همه چیز...
خدای مراقب! لوبیای سحرآمیزم کن! شاید گردنم آنقدر دراز بشود که چشم در چشم شویم. تو مانده ای و اگر خوبم و سِفت و بی رَگ، به پُشت گرمیِ توست، پس یک کاری کن بیشتر ببینمت، خودت را نگیر آن قدر. با هم یک موسیقی بشنویم، راجع به همین چیزها حرف بزنیم و بعدش نتیجه بگیریم همینی ست که هست... هست که هست و چه خوب...

ها؟