وقفه های نازک دلی

درخواست حذف این مطلب

از همه ی یادگارهایت، یک کتاب نگه داشته ام، یک پیرهن سبز گلدار و یک کیفِ قرمز؛ کیف و کتاب، خاطره ی اوّلین هم هوایی ات زیرِ باران های غریب نوازِ این شهرند، اول کتاب، چکّه ای از خطِّ خوبت هست؛ «زهرای جان» نوشتنت را گوش می کنم هر بار... و این پیرهن سبزی که به تن دارم، که هنوز تنم را می خندانَد مرور آن ق که توش ک نه اعتراف می کردی که پوشیده بو ، و هنوز به خودم می گویم چه خوب... هیچ وقت نشده که دوستت نداشته باشم. یادم نمی رود که به هردویمان سخت گذشت؛ پذیرفته ام این سرنوشتِ بدون هم را. امّا با نبودن و نداشتنت کنار آمدن مسئله ی دیگری ست؛ برای من شعر نیست که «تو را به اندازه ی همه ی انی که دوست نداشته ام...»، زندگیست، هرچه می بینم است. با تو دعوا می کنم، قهرهای طولانی می کنم، آشتی می کنم، گریه می کنم، می خندم و سعی می کنم صدای شعر خواندنت را به خاطر بیاورم. قهرهایم طولانی ترند، این که به خودم بگویم خوب نبودی، عجیب بودی، زیاد می شود، زیاد... ولی یک جای دوری همیشه دارمت؛ توی خواب هایم بیشتر وقت ها، و توی قاب هایی که توی سرم نگه داشته ام.


سال به سال نازک دل تر می شوم که این قدر بی می نویسم.